محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5006
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : آن را به من دادند و برفتم . واضح وابسته منصور گويد : روزى بر سر ابو جعفر ايستاده بودم كه مهدى به نزد وى آمد ، قباى سياه نوى به تن داشت سلام گفت و بنشست . آنگاه برخاست كه برود ، چشم ابو جعفر از پى وى بود به سبب محبت و فريفتگىاى كه نسبت به وى داشت و چون به ميان رواق رسيد با شمشير خود بيفتاد و جامهء سياهش دريد سپس برخاست اما به اين اعتنا نكرد و اهميتى نداد ، بر خاست و به راه خويش رفت . ابو جعفر گفت : « ابو عبد الله را پس آريد . » گويد : پس او را به نزد منصور پس آورديم كه به دو گفت : « اى ابو عبد الله ، اين ناچيز شمردن موهبت است ؟ يا غرور نعمت ؟ يا غفلت از بليه ؟ گويى از تكاليف و حقوق خويش غافلى ، اين جامه كه در آنى عطيهء خداست كه اگر خدا را بر آن شكر كنى افزونت دهد و اگر جاى آسيبى را كه بدان مىرسد بدانى خدايت به سلامت دارد . » مهدى گفت : « اى امير مؤمنان خدا وجود ترا و هدايت ترا از ما نگيرد ، حمد خداى را بر نعمتهاى وى . از او مسئلت دارم كه مرا شاكر مواهب خويش كند و از رحمت خويش عوض نيك دهد . » آنگاه برفت . وضين بن عطا گويد : ابو جعفر مرا به ديدار خويش خواند كه پيش از خلافتش ميان من و او دوستى بوده بود ، پس سوى مدينة السلام رفتم ، روزى به خلوت بوديم ، گفت : « اى ابو عبد الله دارايى تو چيست ؟ » گفتم : « همان كه امير مؤمنان مىداند . » گفت : « عايلهء تو چيست ؟ » گفتم : « سه دختر و زنم و يك خادم . » گفت : « چهار كس در خانهء تواند ؟ » گفتم : « آرى . »